باخیش
ایل گئچدی،باهاراولدو،خبریوخ گولوموزدن.. 
نويسندگان
پيوندهای روزانه


حکایت رفتن به عروسی بدون کارت دعوت...

 ﻃﺮﻑ ﺑﯽ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯿﺮﻩ ﻋﺮﻭﺳﯽ !!؟؟؟

ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﺟﻠﻮﺵ ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺭ ﻫﺴﺖ
ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯿﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﺎ ﺑﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﻭ ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﺎﺭﺕ
ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﯿﺮﻩ ﺗﻮ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺮﺳﻪ.
ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ :ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻭ

ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ:ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﺪﯾﻪ،
ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺩﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘه ﺍﺯ ﺩﺭ ﺩﻭﻡ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯿﺸﻪ،
ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ!!!!

ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺍﺻﻠﯽنیشخند

 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٧ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

 

باتما ای، آی، بوردا بیر عاشیق پریشاندیر هله

گلمه ای آیدین سحر یار بیزده مهماندیر هله


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٦ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

بدون شرح...

 

 

 

 

 

[ جمعه ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

خوشبختی داشتن کسی ست

که بیشترازخود ، تو را بخواهد

و بیشتر از تو … هیچ نخواهد...

 

[ جمعه ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

 

 

  


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﺸﻖ

ﺍﺳﻢ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﻭﺝ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ

ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ

ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ….

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

سه چیز زیباست،

بیخبر دعایت کنند،

نبینی نگاهت کنند،

ندانی یادت کنند،


[ دوشنبه ۱۳٩۳/٧/٢۱ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

خواب آیت الله العظمی مرعشی نجفی  و

شعر  "علی ای همای رحمت"  شهریار

 از مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی نقل شده است : شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم . آن شب در عالم خواب ، دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و مولا امیرالمؤمنین  با جمعی حضور دارند. حضرت فرمودند : شاعران اهل بیت را بیاورید . دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند . فرمودند: شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید ؛ آن گاه محتشم و چند تن از شاعران فارسی زبان آمدند .

مولا فرمودند: شهریار ما کجاست ؟

 شهریار آمد ، حضرت خطاب به شهریار فرمودند:

شهریار شعرت را بخوان !

و شهریار این شعر را خواند:  

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا  ..........       

ایشان فرمودند : وقتی شعر شهریار تمام شد ، از خواب بیدار شدم. چون من شهریار را ندیده بودم، فردای آن روز پرسیدم که شهریار  کیست؟

 گفتند : شاعری است که در تبریز زندگی می کند

گفتم : از جانب من اورا دعوت کنید که به قم نزد من بیاید . چند روز بعد ساعت شش صبح شهریار به خانه آیت الله می رسد خادم از او نامش را می پرسد  میگوید من  سید محمد بهجت تبریزیمشهور به شهریار از تبریز آمد ه ام پس از کمی تعلل خدام او را می پذیرند ؛ آیت الله پس از دیدن شهریار  می گویند این همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر ( ع ) دیده ام .

آیت الله می پرسند : این شعر (( علی ای همای رحمت )) را کِی ساخته ای ؟

شهریار با حالت تعجب سؤال می کنند که شما از کجا خبر دارید ! که من این شعر را ساخته ام ؟

 چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام . ولی من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم، تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعرقرار نداده ام !

آنگاه آیت الله سری تکان می دهد ومی گو ید می دانم ولی تو ای: 

                  "شهریار شعرت را بخوان ! "

و او متحیر و حیران می خواند :

                                 علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا. . . .



ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

  علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را    

 که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را



 

         دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین         

 به علی شناختم به خدا قسم خدا را 

 

 

پیشاپیش عید غدیر مبارک باد

[ شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم.

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

 مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

 مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

 از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

 حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

[ شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

از شهر دلگیرم ....

ماه لابه لای برج ها گم شده است !!

از تقویم دلگیرم ....

ماه ، لا به لای  برج ها گم شده است !!



[ جمعه ۱۳٩۳/٧/۱۸ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

الهی! آن که را عشق نیست، ارزش چیست؟ 

 فلسفه حرف می آورد و عرفان سکوت.

آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند.

آن نور است و این نار.

آن درسی بود و این در سینه.

از آن دلشاد شوی و از این دلدار.

از آن خداجو شوی و از این خداخو.

آن به خدا کشاند و این به خدا رساند.

آن راه است و این مقصد.

آن شجر است و این ثمر .

آن فخر است و این فقر .… 

آن کجا و این کجا

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

به شیطون میگن چی کار می کنی ؟ میگه : 3 روز در هفته میرم امریکا درس میدم ...
میگن 4روز دیگه کجایی ؟ میگه : توایران  درس می خونم .

نیشخندنیشخندنیشخند

 از بس ایرانسل پیامک پیشواز فرستاده ومن نگرفتم

پیام داده : مشترک گرامی اگر وضعیت مالی شماتااین حدبداست

به شماره ......عدد5 راارسال کنید تابه شماکمک مالی شود

بازم هیچی نفرستادم

پیام داده : گدا...! به این شماره تک بزن قطع کن!!!!!

شیطانشیطانشیطان

طرح آمارگیری خانوار:
مامور آمارگیری -شما چند تا بچه دارین؟
بابام -دو تا
مامور آمارگیری -ولی توشناسنامه که نوشته سه تا!!!
بابام:اونو میگی؟دکورخونست.

فقط وقتهایی که اینترنت قطع میشه میره بیرون یه دوری میزنه!

قهقهه

من با این سن و سالم هنوز یه وقتایی از تاریکی میترسم!
بعد برادر زاده ی 7 ساله م توی تاریکی نشسته،بهش میگم:
تو تاریکی چه کار میکنی؟
میگه دارم با روحِ اجسام ارتباط برقرار میکنم !!

اینا بچه نیستن دایناسورن...

شیطانشیطانشیطان

 اگه بدونید چنگیزخان با سوزوندنه کتابای علمی چقد از بار درسهایی که قرار بوده بخونیم کم کرده هر شب جمعه واسش فاتحه میخونید...یول

 

دیروز خونه مهمون داشتیم ، پرسیدن بچتون کجاست ؟؟؟ مامانم گفت : تو فیسبوک
پرسیدن فیس بوک کجاست ؟

مامانم گفت : جایی که اگه خبر مرگشم توش بنویسه لایک میزنن...

عصبانی

  

یه بار جوگیر شدم یه پیرمرد کور رو به زور از خیابون رد کردم دیدم یه چیزایی می گفتا شلوغ بود توجه نکردم. اون ور خیابون با عصا زد منو گفت احمق اونجا منتظر پسرم بودم!!زبان

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

حکایت آدم پر رو

  حسین نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.

 سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریهمی‌کنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.

 شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسین آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی.گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبمو خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.

 بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدنددارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند

 گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.

 مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

 ولی باز شب هنگام حسین آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستیدو من در میان شما اجنبی هستم.

 به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجبدیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند

 گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

صدای پای عید می آید...

 

صدای پای عید می آید. عید قربان ، عید سر سپردگی و بندگی ،

عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش،

عید رهیدگی از اسارت نفس وشکوفایی ایمان،

روز قربانی کردن تمام دلبستگی ها،

 

و اکنون در منایی، ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای. اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاکت؟ ... ؟

این را تو خود می دانی،  هر چه هست و هر که هست ،باید به منا آوری و برای قربانی، انتخاب کنی، من فقط می توانم " نشانی ها "یش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ایمان ضعیف می کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" می خواند، آنچه تو را، در راه "مسئولیت" به تردید می افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا "پیام" را بشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه ترا به "فرار" می خواند، آنچه ترا به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند، و عشق به او، کور و کرت می کند، ابراهیمی و "ضعف اسماعیلی" ات، ترا بازیچه ابلیس می سازد.
در قله بلند شرافتی و سراپا فخر و فضیلت، در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای به دست آوردنش، از بلندی فرود می آیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی، او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، یا یک حالت، یک وضع، و حتی، یک " نقطه ضعف"!

اما اسماعیل ابراهیم، پسرش بود!

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٧/۱۳ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

تو را دوست میدارم اما بندی نیستم بر پاهایت عشق من به تو بال ست برای پریدنت آرزوی من اوج گرفتن در آسمان رویای توست دل زمینیم همیشه بودنت را می خواهد دل آسمانیم پروازت را طلب میکند گرچه می فشارد دلتنگی قلبم را در چنگ اما عشق حریف فاصله هاست و من تو را خویش را رها می خواهم رها.....
صفحات دیگر
امکانات وب