باخیش
ایل گئچدی،باهاراولدو،خبریوخ گولوموزدن.. 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ

ﮐﻪ ﺟﺮﺃﺕ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ

ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺒﯿﻨﻢ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ

ﺑﮕﺬﺍﺭ.....

 

ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ

ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۸ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

خداوندا ...!!!

در این لحظات پایانی ماه رمضان دعا میکنیم

به فکرمان ، منطق

به قلبمان ، آرامش

به روحمان ،پاکی

به وجودمان ، آزادی

به دستهایمان ، قدرت

به چشمهایمان، زلالی

به زندگیمان ، عشق

به دوستیمان ، تعهد

و به تعهدمان ، صداقت ،عطا فرما ...

( آمین یا رب العالمین )

 

[ دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٦ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

شیطونه میگه امشب برم رو پشت بوم منو ببینن، عید رو اعلام کنن

والا  نیشخند ( آدمک خشوع و فروتنی)

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

سلام دوستای  گلم.

عزیزانم،   این روزا کمی درگیرم و کمتر به وبم سر میزنم واز اینکه با تاخیر به دوستان سر میزنم  عذرخواهی میکنم .قول میدم بزودی جبران کنم .

من قابل این همه محبت های شما نیستم.

دوستتون دارممممممم.

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۳۱ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]


دیوانه‌ای بر بام" از عزیز نسین شاعر،طنز و داستان نویس سوسیالیست ترکیه ای


ترجمه‌ی احمد شاملو


همه‌ی اهل محل به جنب و جوش افتادند.
– «… یه دیوونه رفته رو بوم!»
سراسر کوچه، از جمعیتی که برای تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتری محل اتومبیلهای پلیس رسید، بعد هم بلافاصله ماشینها و مأمورین آتش‌نشانی با آن نردبانهای درازشان.
مادر بدبختش از پایین التماس می‌کرد:
– «عزیز جانم، پسرکم! بیا پایین قربونت برم. بیا پایین قربون قدت بگردم!»
و دیوانه، از بالای بام جواب می‌داد:
– «نه … اگه منو ریش‌سفید این محل می‌کنین که خوب و گرنه خودمو پرت می‌کنم پایین!»
مأمورین آتش‌نشانی توری نجات را وا کرده بودند که اگر دیوانه خودش را پرت کرد، بگیرندش … یک دسته‌ی نه نفری گوشه‌های توری را نگهداشته بودند. دیواانه، هی این طرف بام می‌دوید و هی آن طرف بام می‌دوید، و مأمورین بیچاره هم به دنبالش … بدبختها از بس این ور و آن ور دویده بودند عرق از هفت بندشان راه افتاده بود.
رئیس کلانتری با لحنی نیمه‌تهدید‌آمیز و نیمه مهربان سعی می‌کرد دیوانه را راضی کند که از خر شیطان پایین بیاید:


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٩ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

  

علی ای همـــــای رحمت تو چه آیتی خدا را ؟!!!

که به مــــاسوا فکندی همه سـایه‌ی هما را ! 

دل اگر خداشنـــــاسی همه در رخ علی بین ...!

به علی شنــــاختم من به خدا قسم خدا را !!!

به خـــــــــــــدا که در دو عالم اثر از فنا نماند ...

چو علی گرفته بـــاشـد سر چشمه‌ی بقا را !

مگر ای سحاب رحمت تو ببــــــاری ارنه دوزخ ...

به شرار قهر ســـــــــوزد همه جان ماسوا را !

برو ای گدای مسکیـــن در خانه‌ی علـــی زن !

که نگیــــن پـــــادشاهی دهد از کرم گــدا را !!!

به جز از علی که گوید به پسر که قـــاتل من ...

چو اسیر تست اکنــــــون به اسیر کـن مدارا !

به جز از علــی که آرد پسری ابوالعجـــــــائب !!!

که علم کند به عــــــــالم شهدای کــــربلا را !

چو به دوست عهد بندد ز میـــــان پاکبـــــازان ...

چو علــــــــی که میتواند که بسر برد وفـــا را !

نه خــدا توانمش خواند نه بشـر توانمش گفت !!!

متحیّرم چه نــــــــامم شـــه مــــلک لافتی را !

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت ...!

که ز کوی او غبـــــــــاری به من آر توتیــــــا را !
 
به امید آن که شــــــاید برسد به خاک پـــایت ...

چه پیـــــــام ها سپردم همه سوز دل صبـا را !!!

چو تویی قضای گردان به دعـــــای مستمندان ...

که ز جــــــــان مــــــــــا بگردان ره آفت قضا را !

چه زنم چو نــــای هردم ز نوای شـــــوق او دم ...

که لســـــــان غیب خوشتر بنوازد این نــــوا را !!!

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگــاهی ...

به پیــــــــــام آشنـــــــایی بنوازد آشنــــــــا را !!!

ز نوای مرغ یــــــــا حق بشنو که در دل شــب ...

غم دل بدوست گفتن چه خوشست شهریارا !!!


[ شنبه ۱۳٩۳/٤/٢۸ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

به نام خداوندی که زنده می کند و میمیراند

این گناه ماست که به اتظار شما نشسته ایم انتظار شما را ایستاده باید کشید

  

شب قدر

به نام خدا

دوباره روز و ماه و سال گذشت تا رسید به امروز،شب های عزیز قدر...

خدایا تو رو به برکت این شب ها تو رو به بزرگی مولامون علی تورو به  نفس حق خوبات همه مریضا رو شفا بده و عاقبت همموم رو ختم به خیر کن...

التماس دعا از همه

 

 
[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٥ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

 موضوع انشاء: وقتی بزرگ شدید می خواهید چه کاره شوید؟؟

 

کودک سرطانی: به نام خدا ، من بزرگ نخواهم شد.....

  

 همه ما گرفتاری و مشکلات زیادی داریم.... اجاره خانه مون عقب افتاده ، عشقمون بهمون خیانت کرده، چکمون برگشت خورده ، خیلی حرفها از آدمهای اطرافمون شنیدیم، از دست خیلی از آدمها ناراحتیم، غصه هامون رنگارنگ

ولی فقط سلامتیمون که قیمت اش گرونه و حواسمون بهش نیست.

امشب یادتون نره که همه مریض ها رو دعا کنید بخصوص بچه های سرطانی

خدایا به حق این شب عزیزت و به حق قرآن همه مریض ها بخصوص بچه های سرطانی شفا بده، این بچه ها از زندگی چیزی نمی فهمند چه برسه به درد.

آمین یا رب العامین


[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٥ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

چهار سخنی که زاهد را تکان داد!

زاهدی گوید:

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که ...

افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
 گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

[ دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 از حیوانات.......نیشخندنیشخندنیشخند

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

 آهنگ اشتیاق دلی دردمندرا

شاید که بیش ازین مپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست ؟ عشق کدامست ؟غم کجاست ؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفانیست با منت
تو آسمن آبی آرام و روشنی
من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو
یکشب ستاره های تورا دانه چین کنم
بااشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذارتا ببوسمت ای نوشخندصبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

 

فریدون مشیری

[ شنبه ۱۳٩۳/٤/٢۱ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

نامت چه بود؟ آدم 


فرزندِ کی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت 


محل تولد؟ بهشت پاک 


اینک محل سکونت؟ زمین خاک 


آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است. 


قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک 


اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک 


روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق 


رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه 


وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین 
جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا 


شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک 


شاکی تو؟ خدا 


نام وکیل؟ آن هم فقط خدا 


جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

 
تنها همین؟ همین و بس 


حکمت؟ تبعید در زمین 


همدمت در گناه ؟ حوای آشنا 


ترسیده ای؟ کمی 


زچه؟ که شوم من اسیر خاک 


آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی 


چه کس؟ گاهی فقط خدا 


داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی..


ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!! 


دلتنگ گشته ای؟ زیاد 


برای که؟ تنها فقط خدا 


آورده ای سند؟ بلی 


چه؟دو قطره اشک 


داری تو ضامنی؟ بلی 


چه کس؟ تنها کس خدا 


در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند مرا

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٧ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

سخنی بسیار زیبا ازحضرت علی

امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر:

ای مالک!

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،

فردا به آن چشم نگاهش مکن

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

 

زمانی‌ در بچگی باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم،تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ می کردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً 30 کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!

تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقت جمع کردن انارها رسیده بود، 8-9 سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم! بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه!

بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهای مارو میدزدی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی، بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!

غروب که همه کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم: بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!

پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی بزنه، یه سیلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال کنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم!

کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!

شب علی اصغر اومد سرشو انداخته پایین بود و واستاده بود پشت در، کیسه ای دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!

کیسه رو که بابام بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود...

[ دوشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٦ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست  

                   مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا  

                                               وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست  

                        وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

                           و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید

                           ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده حافظ   

                              هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

 

[ شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٤ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !


استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود؟

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!

[ شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٤ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

تو را دوست میدارم اما بندی نیستم بر پاهایت عشق من به تو بال ست برای پریدنت آرزوی من اوج گرفتن در آسمان رویای توست دل زمینیم همیشه بودنت را می خواهد دل آسمانیم پروازت را طلب میکند گرچه می فشارد دلتنگی قلبم را در چنگ اما عشق حریف فاصله هاست و من تو را خویش را رها می خواهم رها.....
صفحات دیگر
امکانات وب