باخیش
ایل گئچدی،باهاراولدو،خبریوخ گولوموزدن.. 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

ما اول شخص جمع نیست …

 


از من اگر می پرسی ،

 

 

تو اول شخص همه ی جمع های دنیایی !

السلام علیک یا أباصالح المهدی «عج» ادرکنی

 

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۱ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]


"بنام لایک زننده ی مومنین و بلاک کننده ظالمین"


ما بهمراه دوستمان عضو فیس بوک میباشیم
فیس بوک جای خوبی است اما بیشتر
اعضایش باهم فامیل هستند و از نام خانوادگیشان میشود فهمید،مثل ایرانی یا پرشین یا پارسی
اکثرا ًهم شبیه هم هستند طوریکه ما اوائل فکر میکردیم دوقلو باشند
وقتی وارد فیس بوک شدیم تازه فهمیدیم که اسم این اقدس چپول دختر همسایه مان پرمیس بوده و چقدر هم خوشگل بوده و ما نمیدانستیم،یک عالمه دوست پسر دارد که مدام برایش عکس میفرستند
تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود اما یک شعرهایی میگذارد در والش که ما معنیش را نفهمیدیم
از دختر عمویمان پرسیدیم،گفت:جز جگر گرفته کپی پیست میکند ایکبیری…

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۳٠ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

روزی حکیمی با ملانصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند. زمانی که حکیم به منزل ملا رسید ، او را در خانه نیافت و بسیار خشمگین شد. تکه گچی برداشت و بر در خانه ملا نوشت : « نادان ِ ابله !» ملانصرالدین به خانه آمد و این نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گفت : « قرارمان را فراموش کرده بودم ، مرا ببخشید. تا به منزل آمدم و اسم شما را بر در منزل مشاهده کردم ، به یاد قرارمان افتادم ! »

یه کم درباره این مسئله فکر کنید:

 انسان احتمالاً دارای صفت هایی میباشد که به شدت از آنها منزجر هست. صفت هایی که به محض شنیدنشان احساسات خاصی درون مان  شعله ور میگردد. صفتهایی که در مواقع گوناگون به دیگران نسبت میدهیم ،مثل نادان ابلهی که حکیم به ملا نصرالدین نسبت داد، در حالی که میتونست برداشت های مختلفی از نبود ملانصرالدین در خانه بکنه (مثلاً اینکه مشکلی شاید برای او پیش اومده)، تنها چیزی که به ذهنش اومد این صفتها بود.

خیلی جالبه الآن که نگاه میکنم یه چیزی هست که به شدت در موردش به دوستم تذکر میدم، و منصفانه که نگاه میکنم خودم کاملاً اون صفت رو دارم. چون نمیخوایم قبول کنیم که اون صفتها رو داریم، نیاز داریم شخصی وجود داشته باشه تا صفتها رو بهش بچسبونیم.و این یعنی فرافکنی...

موجودات جالبی هستیم مانیشخند


[ دوشنبه ۱۳٩۳/٧/٢۸ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]


حکایت رفتن به عروسی بدون کارت دعوت...

 ﻃﺮﻑ ﺑﯽ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯿﺮﻩ ﻋﺮﻭﺳﯽ !!؟؟؟

ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﺟﻠﻮﺵ ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺭ ﻫﺴﺖ
ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯿﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﺎ ﺑﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﻭ ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﺎﺭﺕ
ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﯿﺮﻩ ﺗﻮ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺮﺳﻪ.
ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ :ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻭ

ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ:ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﺪﯾﻪ،
ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺩﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘه ﺍﺯ ﺩﺭ ﺩﻭﻡ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯿﺸﻪ،
ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ!!!!

ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺍﺻﻠﯽنیشخند

 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٧ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

 

باتما ای، آی، بوردا بیر عاشیق پریشاندیر هله

گلمه ای آیدین سحر یار بیزده مهماندیر هله


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٦ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

بدون شرح...

 

 

 

 

 

[ جمعه ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

خوشبختی داشتن کسی ست

که بیشترازخود ، تو را بخواهد

و بیشتر از تو … هیچ نخواهد...

 

[ جمعه ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

 

 

  


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﺸﻖ

ﺍﺳﻢ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﻭﺝ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ

ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ

ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ….

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

سه چیز زیباست،

بیخبر دعایت کنند،

نبینی نگاهت کنند،

ندانی یادت کنند،


[ دوشنبه ۱۳٩۳/٧/٢۱ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

خواب آیت الله العظمی مرعشی نجفی  و

شعر  "علی ای همای رحمت"  شهریار

 از مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی نقل شده است : شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم . آن شب در عالم خواب ، دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و مولا امیرالمؤمنین  با جمعی حضور دارند. حضرت فرمودند : شاعران اهل بیت را بیاورید . دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند . فرمودند: شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید ؛ آن گاه محتشم و چند تن از شاعران فارسی زبان آمدند .

مولا فرمودند: شهریار ما کجاست ؟

 شهریار آمد ، حضرت خطاب به شهریار فرمودند:

شهریار شعرت را بخوان !

و شهریار این شعر را خواند:  

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا  ..........       

ایشان فرمودند : وقتی شعر شهریار تمام شد ، از خواب بیدار شدم. چون من شهریار را ندیده بودم، فردای آن روز پرسیدم که شهریار  کیست؟

 گفتند : شاعری است که در تبریز زندگی می کند

گفتم : از جانب من اورا دعوت کنید که به قم نزد من بیاید . چند روز بعد ساعت شش صبح شهریار به خانه آیت الله می رسد خادم از او نامش را می پرسد  میگوید من  سید محمد بهجت تبریزیمشهور به شهریار از تبریز آمد ه ام پس از کمی تعلل خدام او را می پذیرند ؛ آیت الله پس از دیدن شهریار  می گویند این همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر ( ع ) دیده ام .

آیت الله می پرسند : این شعر (( علی ای همای رحمت )) را کِی ساخته ای ؟

شهریار با حالت تعجب سؤال می کنند که شما از کجا خبر دارید ! که من این شعر را ساخته ام ؟

 چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام . ولی من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم، تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعرقرار نداده ام !

آنگاه آیت الله سری تکان می دهد ومی گو ید می دانم ولی تو ای: 

                  "شهریار شعرت را بخوان ! "

و او متحیر و حیران می خواند :

                                 علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا. . . .



ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

  علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را    

 که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را



 

         دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین         

 به علی شناختم به خدا قسم خدا را 

 

 

پیشاپیش عید غدیر مبارک باد

[ شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم.

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

 مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

 مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

 از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

 حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

[ شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

از شهر دلگیرم ....

ماه لابه لای برج ها گم شده است !!

از تقویم دلگیرم ....

ماه ، لا به لای  برج ها گم شده است !!



[ جمعه ۱۳٩۳/٧/۱۸ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

الهی! آن که را عشق نیست، ارزش چیست؟ 

 فلسفه حرف می آورد و عرفان سکوت.

آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند.

آن نور است و این نار.

آن درسی بود و این در سینه.

از آن دلشاد شوی و از این دلدار.

از آن خداجو شوی و از این خداخو.

آن به خدا کشاند و این به خدا رساند.

آن راه است و این مقصد.

آن شجر است و این ثمر .

آن فخر است و این فقر .… 

آن کجا و این کجا

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

تو را دوست میدارم اما بندی نیستم بر پاهایت عشق من به تو بال ست برای پریدنت آرزوی من اوج گرفتن در آسمان رویای توست دل زمینیم همیشه بودنت را می خواهد دل آسمانیم پروازت را طلب میکند گرچه می فشارد دلتنگی قلبم را در چنگ اما عشق حریف فاصله هاست و من تو را خویش را رها می خواهم رها.....
صفحات دیگر
امکانات وب