باخیش
ایل گئچدی،باهاراولدو،خبریوخ گولوموزدن.. 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

چرا مجموعه ای از دوستان متفاوت را دارم ؟.سوال

چگونه می شود که با تمامی آنها ارتباط داشته باشم ؟چشم

باور دارم که هریک کمک می کنند تا یک بخش از شخصیت من نمایان گردد .لبخند

* وقتی با یکی از آنها هستم بسیار آدم مودبی جلوه می کنم.فرشته

* با دیگری دوست دارم جوک بگویم.نیشخند

* با یکی از آنان راجع به موضوعات مهم تبادل نظر می کنم.متفکر

* با دیگری راجع به هر چیز ساده ای می خندیم.خنده

* با مجموعه ای دیگر در کافی شاپ می نشینم و قهوه و کیک می خورم .خوشمزه

* با تعدادی دیگر در مهمانی های خانوادگی شادمانه می رقصم.دلقک

* به مشکلات یک دوست گوش داده ، نظرات مشورتی می دهم.یول

* به نظرات دیگری که مرا موعظه میکند، گوش فرا می دهم.خیال باطل

* به تعدادی ازین دوستان ایمیل می زنم و شاید هر چند ماه یکبار همدیگر را ببینیم و همینطور با هم تبادل نظر میکنیم .قلب
* برای چند نفر ایمیل میزنم و همیشه هم به یادشون هستم ولی اونا هیچوقت جواب نمیدن و بعضیهاشون کم جواب میدن .کلافه

* با بعضی از آنان به مسافرت رفته و با گرفتن عکس و فیلم لحظات خوش مشترک را جاودانه می کنم.مژه

بدین سان است که جعبه گنج من شکل گرفته، جعبه ای کامل از دوستان متفاوت.

آنها دوستانی هستند که مرا بهتر از خودم درک می کنند. در روزهای خوب و بد یاری می رسانند.

انها مانند قرص های ضد افسردگی هستند که هر یک را در روزی متفاوت مصرف می کنم.از خود راضی

پزشکانی که سال ها برای کشف راز طول عمر به تحقیق پرداخته اند معتقدند وجود دوستان (مولتی ویتامین F ) برای استمرار سلامتی یک الزام است .تشویق

تحقیقات نشان دهنده این واقعیت است که افراد اجتماعی ریسک افسردگی و سکته قلبی را تا 50 در کاهش داده و ظاهرشان تا سی سال جوانتر را نشان میدهد.

من از اینکه چنین مخزنی از ویتامین های F را در اختیار دارم خرسندم.لبخند

برای دوستانمان ارزش قائل شده و همواره تماسمان را با آنها حفظ نمائیم.

ازینکه ویتامین F من هستی خیلی خوشحالمنیشخند

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٤/۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

علامه محمد تقی جعفری خاطره ای تعریف میکردند که...

برخی از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود:

«ارزش واقعی انسان به چیست؟».

هر کدام از جامعه‌شناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارایه دادند. هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم: 

برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به اکتان و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است؛ اما معیار ارزش انسان‌ها در چیست؟ اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد.

کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است.

اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست.

من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان سخنان من را شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند. هنگامی که تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم:

عزیزان! این کلام از من نبود بلکه از شخصی به نام علی ـ علیه‌السلام ـ است. آن حضرت در نهج‌البلاغه می ‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»؛ «ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می‌دارد».

وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی ـ علیه‌‌السلام ـ از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.

سپس حضرت علامه در ادامه تعریف خاطره گفتند:

عشق حلال این است که انسان (مثلا) عاشق پنجاه میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آهای پنجاه میلیونی!»، چقدر بدش می‌آید؟ در واقع می‌فهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال دنیوی معلوم شد، ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد، چقدر پست و بی‌‌ارزش است!

اینجاست که ارزش و مفهوم «ثارالله» معلوم می‌‌شود. ثارالله اضافه تشریفی است؛ خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش‌گذاری است و ارزش آن به اندازه خدای متعال است...

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٢٧ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 به طواف کعبه رفتم....به حرم رهم ندادند..که برون در، چه کردی.. که درون خانه ایی...؟؟؟؟

 به قمار خانه رفتم ..همه پاکباز،دیدم...چو به صومعه رسیدم.. همه زاهد ریایی......!!!!!!!!!

مه من نقاب بگشا، زجمال کبریائی

که بتان فروگذارند ،اساس خودنمائی

شده انتظارم از حد،چه شود زدر درآیی؟

"زدو دیده خون فشانم،زغمت شب جدایی

چه کنم؟ جز این نباشد گل باغ آشنایی"

چوبنای کارعاشق،همه سوز وساز دیدم

ره حسن وعشق یکسر، به نیاز و ناز دیدم

زجهانیان گروهی ،به ره حجاز دیدم

به قمار خانه رفتم ،همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریائی"

زحدوث پاک گشتم به قدم رهم ندادند

ز وجودمم گذشتم ، به عدم رهم ندادند

به کنشت سجده بردم به صنم رهم ندادند"

به طواف  کعبه رفتم ،به حرم رهم ندادند

که تو در برون چه کردی ؟ که درون خانه آیی"

هاتف

[ دوشنبه ۱۳٩۳/۳/٢٦ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

آخرین امام شیعیان و دوازدهمین جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله در سپیده دم جمعه، نیمه شعبان سال 255 هجری قمری ( 868 میلادی ) در سامراء یکی از شهرهای عراق، دیده به جهان گشود.
پدر گرامی او، پیشوای یازدهم شیعیان حضرت امام حسن عسکری علیه السلام و مادر بزرگوار آن حضرت، بانویی شایسته به نام «نرجس» بود که درباره ملیّتِ او روایات، مختلف است.

مطابق روایتی، آن حضرت دختر «یشوع» پسر امپراتور روم بوده و مادرش از نسل «شمعون» وصی حضرت عیسی علیه السلام است.

برابر این روایت نرجس در پی خوابی شگفت مسلمان شد و به هدایت امام عسکری علیه السلام خود را در میان سپاه روم که عازم نبرد با مسلمانان بودند قرار داد و همراه جمعی دیگر به اسارت لشکر اسلام در آمد.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ٩:٠٦ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

گر پرده زرخ باز نماید مهدی(عج)

از خلق جهان دل برباید مهدی(عج)

ای شیعه چنان منتظر مولــی باش

گویی که همین جمعه بیاید مهدی(عج)

 

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند
بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند

ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند

نای ما خاموش ولی این زهره‎ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‎کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‎کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‎کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‎رسد با من خزانی می‎کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‎کند با ما نهانی می‎کند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‎کند

شهریار

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٢٠ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 یا رب زغمش تا چند اشکم ز بصر آید

 

 

بنشسته سر راهش ، شاید  ز سفر آید

تا چند بنالم زار  شب تا سحر از هجرش

کوکب شِمُرم هر شب ، شاید که سحر آید

هر دم که رخش بینم خواهم دگرش دیدن

بازش نگرم شاید یک بار دگر آید

 از دیده نهان اما اندر دل من جایش

 او را طلبم هر شب شاید که ز در آید

با کس نتوانم گفت من راز درون خویش

کز درد غم هجرش دل را چه به سر آید

می سوزم و می سازم از درد فراق اما

تیر غم او بر دل افزون ز شمَر آید

"حیران" به فغان تا کی با محنت و غم همدم

یارب نظری کان شاه از پرده بدر آید

علامه میرجهانی



[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٢٠ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۸ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

وفالی اولماسان، ای گول، باهارین اولمایاجاق
چمن بهشت اولا، خوش روزگارین اولمایاجاق

گؤزل لیگینده گؤزلسن، حئیف بیر عیبین وار
کیم ایله عمر ائلـــه سن، اعتبارین اولمایاجاق

او قاره گؤزلرینین حسرتین چکن کؤنلوم
اومیـــد وصلین ایله انتظارین اولمایاجاق

اسیر زولفون اولانلار قوتاردی ظلموندن
جفالار ائیله مگه اختیــارین اولمایاجاق

گؤزل لیک عالمی نین پادشاهی اولسان دا
فقیره جــــؤر ائله مک اقتـــــــدارین اولمایاجاق

بلای عشقه هله دوشمییب سلامت سن
بو درده دوشمگه صبر و قرارین اولمایاجاق

وفـــــالی یار سنه اؤز ازلکی یــــــــار ایدی
دوباره ایسته دیگین یار، یارین اولمایاجاق

سنین ده، واحد، حیاتیندا شعردن باشقا
وطن اوغوللارینا یادگــــــــارین اولمایاجاق

 

 ترجمه  : ای گل (در اینجا منظور از گل ، معشوق است ) اگر بی وفا باشی بهاری نخواهی داشت ( یعنی اگر در عشقت بی وفا باشی ، این عشق به پایانی خوب نخواهد رسید ) 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۸ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

گر از یادم رود عالم ، تواز یادم نخواهی رفت


به شرط آنکه گه گاهی تو هم از من کنی یادی...


[ شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٧ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]


آهای ِ روزگار !!

برایم مشخـــص کن 

اینبــار کــدام سازت را کوک کــرده ایی تا برایم بزنـــی 

می خواهـــم رقصــم را با سازت 

هماهنگ کنم ... !!

[ شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٧ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

[ شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٧ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد

عطر نفس بقیه الله آمد

با جلوه سجاد و ابوالفضل و حسین

یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد

ولادت سه نور ولایت بر شما مبارک

 

سه نور آمد به عالم پر ز احساس

معطر هر سه از عطر گل یاس

سه نور تابناک آسمانی

حسین بن علی ، سجاد و عباس

[ شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

دمـی بـا غـم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد    

                                       بـه می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد


بـه کـوی می فروشانش به جامی بر  نمی گیرد  

                                    زهـی سجـاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩۳/۳/٩ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

ســـتاره ای بدرخشید و ماه مجلس شـــد           دل رمیـــده ما را انیس و مونس شد

  نگــار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت          به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد   

    

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٦ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 وقتی پدر بزرگها و مادر بزرگ ها درگیر تکنولوژی میشن !


[ یکشنبه ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه که تعجب کرده بوده، میگه: واسه چی سیانور می‌‌خوای؟

خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه و البته حدالامکان اونو بکشه!!!

چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه:"خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتون رو بکُشید!

این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم رو از دست می دم... از اینا گذشته،هر دوی ما رو زندانی می کنن و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد."

بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند.

داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: "خب چرا از اول به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!"

نتیجه‌ی اخلاقی: جهت صرفه جویی در وقت خود و سایرین وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید....


[ شنبه ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

می گریم و مـی خندم ، دیوانه چنین باید
می سوزم و می سازم ، پـــــروانـــــه چنین باید

می کوبم ومــــی رقصم ، مـی نالم و می خوانم
در بـــزم جهــــان شـــــور، مســـتانه چنین باید

مــــن این همـــــــه شیدایــی ، دارم ز لـــب جامی
در دســـت تــــــو ای ســــاقی ، پیمانــه چنیـــــن باید

خلــقــــم زپـــــی افـتـادنــــــد ، تا مســــت بگـــــــــیرندم
در صحــــبت بــــی عقـــــلان ، فرزانــــه چنین بــــایــــــــد

یکــــسو بـــــــردم عــــارف ، یکــــــسو کشــــدم عامی
بازیچــــــه ی هــــر دستــــــــی ، طفلانه چنین باید

مــــوی تــــو و تســـــــــبیح شیخم ، بدر از ره برد
یا دام چــنان بایـــد ، یــا دانــــه چنیـــــــن بایـــد

بر تربت من جانا ، مستی کن ودست افشان
خنـدیــدن بر دنیــــا ، رندانـــــه چنیــن باید

معینی کرمانشاهی

[ شنبه ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

تو را دوست میدارم اما بندی نیستم بر پاهایت عشق من به تو بال ست برای پریدنت آرزوی من اوج گرفتن در آسمان رویای توست دل زمینیم همیشه بودنت را می خواهد دل آسمانیم پروازت را طلب میکند گرچه می فشارد دلتنگی قلبم را در چنگ اما عشق حریف فاصله هاست و من تو را خویش را رها می خواهم رها.....
صفحات دیگر
امکانات وب