باخیش
ایل گئچدی،باهاراولدو،خبریوخ گولوموزدن.. 
نويسندگان
پيوندهای روزانه


"بنام لایک زننده ی مومنین و بلاک کننده ظالمین"


ما بهمراه دوستمان عضو فیس بوک میباشیم
فیس بوک جای خوبی است اما بیشتر
اعضایش باهم فامیل هستند و از نام خانوادگیشان میشود فهمید،مثل ایرانی یا پرشین یا پارسی
اکثرا ًهم شبیه هم هستند طوریکه ما اوائل فکر میکردیم دوقلو باشند
وقتی وارد فیس بوک شدیم تازه فهمیدیم که اسم این اقدس چپول دختر همسایه مان پرمیس بوده و چقدر هم خوشگل بوده و ما نمیدانستیم،یک عالمه دوست پسر دارد که مدام برایش عکس میفرستند
تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود اما یک شعرهایی میگذارد در والش که ما معنیش را نفهمیدیم
از دختر عمویمان پرسیدیم،گفت:جز جگر گرفته کپی پیست میکند ایکبیری…

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۳٠ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

روزی حکیمی با ملانصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند. زمانی که حکیم به منزل ملا رسید ، او را در خانه نیافت و بسیار خشمگین شد. تکه گچی برداشت و بر در خانه ملا نوشت : « نادان ِ ابله !» ملانصرالدین به خانه آمد و این نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گفت : « قرارمان را فراموش کرده بودم ، مرا ببخشید. تا به منزل آمدم و اسم شما را بر در منزل مشاهده کردم ، به یاد قرارمان افتادم ! »

یه کم درباره این مسئله فکر کنید:

 انسان احتمالاً دارای صفت هایی میباشد که به شدت از آنها منزجر هست. صفت هایی که به محض شنیدنشان احساسات خاصی درون مان  شعله ور میگردد. صفتهایی که در مواقع گوناگون به دیگران نسبت میدهیم ،مثل نادان ابلهی که حکیم به ملا نصرالدین نسبت داد، در حالی که میتونست برداشت های مختلفی از نبود ملانصرالدین در خانه بکنه (مثلاً اینکه مشکلی شاید برای او پیش اومده)، تنها چیزی که به ذهنش اومد این صفتها بود.

خیلی جالبه الآن که نگاه میکنم یه چیزی هست که به شدت در موردش به دوستم تذکر میدم، و منصفانه که نگاه میکنم خودم کاملاً اون صفت رو دارم. چون نمیخوایم قبول کنیم که اون صفتها رو داریم، نیاز داریم شخصی وجود داشته باشه تا صفتها رو بهش بچسبونیم.و این یعنی فرافکنی...

موجودات جالبی هستیم مانیشخند


[ دوشنبه ۱۳٩۳/٧/٢۸ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]


حکایت رفتن به عروسی بدون کارت دعوت...

 ﻃﺮﻑ ﺑﯽ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯿﺮﻩ ﻋﺮﻭﺳﯽ !!؟؟؟

ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﺟﻠﻮﺵ ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺭ ﻫﺴﺖ
ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯿﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﺎ ﺑﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﻭ ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﺎﺭﺕ
ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺭﺕ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﯿﺮﻩ ﺗﻮ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺮﺳﻪ.
ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ :ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻭ

ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ:ﻣﻬﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﺪﯾﻪ،
ﭼﻮﻥ ﮐﺎﺩﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘه ﺍﺯ ﺩﺭ ﺩﻭﻡ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯿﺸﻪ،
ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ!!!!

ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺍﺻﻠﯽنیشخند

 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٧ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

 

باتما ای، آی، بوردا بیر عاشیق پریشاندیر هله

گلمه ای آیدین سحر یار بیزده مهماندیر هله


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩۳/٧/٢٦ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

بدون شرح...

 

 

 

 

 

[ جمعه ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

خوشبختی داشتن کسی ست

که بیشترازخود ، تو را بخواهد

و بیشتر از تو … هیچ نخواهد...

 

[ جمعه ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

 

 

  


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﺸﻖ

ﺍﺳﻢ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﻭﺝ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺍﺯ

ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ

ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ….

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

سه چیز زیباست،

بیخبر دعایت کنند،

نبینی نگاهت کنند،

ندانی یادت کنند،


[ دوشنبه ۱۳٩۳/٧/٢۱ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

خواب آیت الله العظمی مرعشی نجفی  و

شعر  "علی ای همای رحمت"  شهریار

 از مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی نقل شده است : شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم . آن شب در عالم خواب ، دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و مولا امیرالمؤمنین  با جمعی حضور دارند. حضرت فرمودند : شاعران اهل بیت را بیاورید . دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند . فرمودند: شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید ؛ آن گاه محتشم و چند تن از شاعران فارسی زبان آمدند .

مولا فرمودند: شهریار ما کجاست ؟

 شهریار آمد ، حضرت خطاب به شهریار فرمودند:

شهریار شعرت را بخوان !

و شهریار این شعر را خواند:  

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا  ..........       

ایشان فرمودند : وقتی شعر شهریار تمام شد ، از خواب بیدار شدم. چون من شهریار را ندیده بودم، فردای آن روز پرسیدم که شهریار  کیست؟

 گفتند : شاعری است که در تبریز زندگی می کند

گفتم : از جانب من اورا دعوت کنید که به قم نزد من بیاید . چند روز بعد ساعت شش صبح شهریار به خانه آیت الله می رسد خادم از او نامش را می پرسد  میگوید من  سید محمد بهجت تبریزیمشهور به شهریار از تبریز آمد ه ام پس از کمی تعلل خدام او را می پذیرند ؛ آیت الله پس از دیدن شهریار  می گویند این همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر ( ع ) دیده ام .

آیت الله می پرسند : این شعر (( علی ای همای رحمت )) را کِی ساخته ای ؟

شهریار با حالت تعجب سؤال می کنند که شما از کجا خبر دارید ! که من این شعر را ساخته ام ؟

 چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام . ولی من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم، تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعرقرار نداده ام !

آنگاه آیت الله سری تکان می دهد ومی گو ید می دانم ولی تو ای: 

                  "شهریار شعرت را بخوان ! "

و او متحیر و حیران می خواند :

                                 علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا. . . .



ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

  علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را    

 که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را



 

         دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین         

 به علی شناختم به خدا قسم خدا را 

 

 

پیشاپیش عید غدیر مبارک باد

[ شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم.

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

 مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

 مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

 از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

 حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

[ شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

از شهر دلگیرم ....

ماه لابه لای برج ها گم شده است !!

از تقویم دلگیرم ....

ماه ، لا به لای  برج ها گم شده است !!



[ جمعه ۱۳٩۳/٧/۱۸ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

الهی! آن که را عشق نیست، ارزش چیست؟ 

 فلسفه حرف می آورد و عرفان سکوت.

آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند.

آن نور است و این نار.

آن درسی بود و این در سینه.

از آن دلشاد شوی و از این دلدار.

از آن خداجو شوی و از این خداخو.

آن به خدا کشاند و این به خدا رساند.

آن راه است و این مقصد.

آن شجر است و این ثمر .

آن فخر است و این فقر .… 

آن کجا و این کجا

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

به شیطون میگن چی کار می کنی ؟ میگه : 3 روز در هفته میرم امریکا درس میدم ...
میگن 4روز دیگه کجایی ؟ میگه : توایران  درس می خونم .

نیشخندنیشخندنیشخند

 از بس ایرانسل پیامک پیشواز فرستاده ومن نگرفتم

پیام داده : مشترک گرامی اگر وضعیت مالی شماتااین حدبداست

به شماره ......عدد5 راارسال کنید تابه شماکمک مالی شود

بازم هیچی نفرستادم

پیام داده : گدا...! به این شماره تک بزن قطع کن!!!!!

شیطانشیطانشیطان

طرح آمارگیری خانوار:
مامور آمارگیری -شما چند تا بچه دارین؟
بابام -دو تا
مامور آمارگیری -ولی توشناسنامه که نوشته سه تا!!!
بابام:اونو میگی؟دکورخونست.

فقط وقتهایی که اینترنت قطع میشه میره بیرون یه دوری میزنه!

قهقهه

من با این سن و سالم هنوز یه وقتایی از تاریکی میترسم!
بعد برادر زاده ی 7 ساله م توی تاریکی نشسته،بهش میگم:
تو تاریکی چه کار میکنی؟
میگه دارم با روحِ اجسام ارتباط برقرار میکنم !!

اینا بچه نیستن دایناسورن...

شیطانشیطانشیطان

 اگه بدونید چنگیزخان با سوزوندنه کتابای علمی چقد از بار درسهایی که قرار بوده بخونیم کم کرده هر شب جمعه واسش فاتحه میخونید...یول

 

دیروز خونه مهمون داشتیم ، پرسیدن بچتون کجاست ؟؟؟ مامانم گفت : تو فیسبوک
پرسیدن فیس بوک کجاست ؟

مامانم گفت : جایی که اگه خبر مرگشم توش بنویسه لایک میزنن...

عصبانی

  

یه بار جوگیر شدم یه پیرمرد کور رو به زور از خیابون رد کردم دیدم یه چیزایی می گفتا شلوغ بود توجه نکردم. اون ور خیابون با عصا زد منو گفت احمق اونجا منتظر پسرم بودم!!زبان

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

حکایت آدم پر رو

  حسین نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.

 سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریهمی‌کنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.

 شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسین آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی.گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبمو خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.

 بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدنددارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند

 گفت: هر کدام از شما‌ها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.

 مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

 ولی باز شب هنگام حسین آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستیدو من در میان شما اجنبی هستم.

 به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجبدیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند

 گفت: بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

صدای پای عید می آید...

 

صدای پای عید می آید. عید قربان ، عید سر سپردگی و بندگی ،

عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش،

عید رهیدگی از اسارت نفس وشکوفایی ایمان،

روز قربانی کردن تمام دلبستگی ها،

 

و اکنون در منایی، ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای. اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاکت؟ ... ؟

این را تو خود می دانی،  هر چه هست و هر که هست ،باید به منا آوری و برای قربانی، انتخاب کنی، من فقط می توانم " نشانی ها "یش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ایمان ضعیف می کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" می خواند، آنچه تو را، در راه "مسئولیت" به تردید می افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا "پیام" را بشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه ترا به "فرار" می خواند، آنچه ترا به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند، و عشق به او، کور و کرت می کند، ابراهیمی و "ضعف اسماعیلی" ات، ترا بازیچه ابلیس می سازد.
در قله بلند شرافتی و سراپا فخر و فضیلت، در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای به دست آوردنش، از بلندی فرود می آیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی، او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، یا یک حالت، یک وضع، و حتی، یک " نقطه ضعف"!

اما اسماعیل ابراهیم، پسرش بود!

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٧/۱۳ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

مهر ماهی که باشی عالم و آدمو به راحتیِ آب خوردن درک می کنی اما دریغ از یه درک کوچولو واسه خودت...!

مهر ماهی که باشی معنی سکوتت رو فقط خودت میفهمی و بس!

مهر ماهی که باشی گاهی خودتم نمی دونی چته! درکت خارج از توان اطرافیانت میشه..!......

مهر ماهی که باشی گاهی حس میکنی تو اصلا مال این زمان نیستی! متعلق به دوره ی دیگه ای هستی...!

مهر ماهی که باشی دل همه رو زود به دست میاری و همه بدونِ اینکه بدونن " چرا " زود باهات انس میگیرن..!

مهر ماهی که باشی خدای مهربون هواتو همیشه داره چون میدونه
دلت کوچیکتر از 11 ماه ِ دیگه شه

اونم 11 مهر

تولدت مبارگ گل نازنینم....دوست دارم

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٩ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٩ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

داستان مدیریت

مورچه هر روز صبح زود سر کار می‌رفت و بلافاصله کارش رو شروع می‌کرد. با خوشحالی به میزان زیادی کار تولید می‌کرد

رئیسش که یک شیر بود، از این که می‌دید مورچه می‌تواند بدون سرپرستی بدین گونه کارکند، بسیار متعجب بود. بنابراین فکر کرد که اگر مورچه می‌تواند بدون هیچ گونه سرپرستی

بدین گونه تولید کند، پس با داشتن یک سرپرست حتما میزان تولیدش بسیار بالاتر خواهد رفت.

او بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار زیادی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد. اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ورود و خروج بود. او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت. عنکبوت هم مدیریت بایگانی و تماس‌های تلفنی را بر عهده گرفت.

شیر از گزارشات سوسک لذت برده و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف می‌کند تهیه نموده که با آن بشود روندها را تجزیه و تحلیل کند. او می‌توانست از این موارد درگزارشاتی که به هیئت مدیره می‌داد استفاده کند.

بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد. او ازیک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد. مورچه که زمانی بسیار بهره ورو راحت بود، از این کاغذبازی افراطی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر می داد متنفر بود.

شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی کهمورچه در آن کار می‌کرد را معرفی کند.

این سمت به جیرجیرک داده شد. اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود. این مسئول جدید یعنی

جیرجیرک هم به یک کامپیوتر و یک دستیار شخصی که از واحد قبلی‌اش آورده بود، به منظورکمک به برنامه بهینه‌سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد.

 

اکنون واحدی که مورچه در آن کار می‌کرد، به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ

کسی در آنجا نمی‌خندید و همه ناراحت بودند.

در این زمان بود که جیرجیرک، رئیس یعنی شیررا متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه درخصوص سنجش شرایط محیطی دارد. با مرور هزینه‌هایی که برای اداره واحد مورچه میشد، شیر فهمید که بهره‌وری بسیار کمتر ازگذشته شده است. بنابراین او جغدی که مشاور شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی وپیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود.

جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد. نتیجه نهایی اینبود:

 "تعداد کارکنان بسیار زیاد است". حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه

کسی بود؟


مسلما مورچه! چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت.

 

[ دوشنبه ۱۳٩۳/٧/٧ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش، نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم، در دل

لحظه را در یابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی خودم، عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما

به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی خواهم رفت

و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی



شعر از فریدون مشیری

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

دهه هشتادیا هم دارن ازدواج میکنن

دهه هفتادیا دارن بچه دار میشن

اما دهه شصتیا هنوز دارن دنبال نیمه ی گور به گور شدشون میگردن !

 

 

نیشخندنیشخندنیشخند

مامانم مودم رو گذاشته توی آشپزخونه

هر وقت کارمون داره دیگه صدامون نمی کنه ، مودم رو خاموش می کنه

یکی یکی از اتاقمون خارج مى شیم !

 

نیشخندنیشخندنیشخند

ایرانی ها وقتی از خونه میرن

میگن : آخیش پوسیدیم تو اون چار دیواری

وقتی برمیگردن میگن : هیچ جا خونه خود آدم نمیشه !!


[ یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٦ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

 

شانس باید از بچگی خودشو نشون بده

.

.

.

.

[ شنبه ۱۳٩۳/٧/٥ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]
 

بهشت از رایحه ای دلنوار، سرمست می شود.  

جشنی برپاست از انبوه فرشتگان و کائنات.  

بر منبری از نور و روشنایی، جبرئیل خطبه می خواند برای علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام و زندگی آغاز می شود.  

طوبی، دل انگیزترین نغمه اش را شاباش می فرستد.  

صدایی می شکوفاند جان ها را و شاید خداست که برای این عروس و داماد پیام تبریک وتهنیت می فرستد.

از میان تمام مردان عرب، تنها مدال همسری فاطمه، گردن آویز علی می شود.  

راز عشقی بزرگ.  

دو دریا به هم می پیوندند در قداستی بی نظیر.  

دو دریای علم و حلم، علی و فاطمه، تا جهان به خنکای وجودشان به ساحل آرامش برسد.  

و آب که چه زیبا مهر فاطمه را به دل دارد و خاک که راز بزرگی علی را به دوش می کشد.  

و عشق که از تلاقی این دو متولد می شود؛ آب و خاک،  

از آن دو دریا، دو گوهر هستی پدید می آید؛ حسن و حسین، سید جوانان اهل بهشت».  

و حقیقت ادامه می یابد در گرو پیوند علی و فاطمه؛  

زیر یک سقف، پای سفره ای ساده، از پیوند دو نور، تا یازده ستاره روشن  

و تاریخ عشق، از همین جا آغاز می شود.  

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩۳/٧/٤ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

بازی های شیرین سنتی که دیگر فراموش شدند

بازیهای سنتی قدیمی از قبیل: هفت سنگ، عمو زنجیرباف، قایم موشک، گرگم به هوا، کی بود کی بود، لی لی، شیر و آهوها، وسطی و ... ریشه در سنت های دیرینه ی مردم ایران دارد و هنوز نسلی از آن افرادی که با این بازی ها اوقات فراغت خود را سپری می کردند نگذشته که امروزه دلایلی چون استفاده از وسایل ارتباط جمعی، بازی های رایانه ای و ورزش های جدید امکان پرداختن به بازی های محلی را به حداقل ممکن کاهش داده و میتوان گفت به دست فراموشی سپرده شده است.

ولی هر چه باشد همین بازیهای قدیمی در ذهن پدرها و پدربزرگ های عزیز ما تجسم خاطراتی شیرین است و دیدن تصاویر زیر حتی برای من و شما که سهمی در چگونگی اینگونه بازی ها نداشتیم هم خالی از لطف نیست.



راستی نظر شما درباره این بازی ها چیه ؟ اگه خاطراتی دارید برامون بفرستید تا به اسم خودتون ایمیل کنیم


[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۳ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

گیرند همه روزه و من گیسویت؛

بینند همه هلال و من ابرویت؛

از جمله ی این دوازده ماه تمام؛

یک ماه مبارک است و آن هم رویت ...

 

السلام علیک یا أباصالح المهدی «عج» ادرکنی


[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٧/۳ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]

امتحان شفاهی فیزیک در دانشگاه

 استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند:

 شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

 دانشجوی بی تجربه فورا ً جواب میدهد:

من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد.

 اکنون پروفسور میتواند سئوال اصلی را بدینترتیب مطرح کند:

حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل میشود  و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید:

محاسبه مقا ومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟

آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم میشود و اگر آری، به چه اندازه؟

حسب المعمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد.

همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا میخواند و طبق معمول سئوال اولی را میپرسد:

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

این دانشجوی خبره میگوید؛ من کتم را در میارم.

پروفسور اضافه میکند که هوا بیش از اینها گرمه.

دانشجو میگه خوب ژاکتم را هم در میارم.

هوای کوپه مثل حمام داغه.

دانشجو میگه اصلا ً لخت مادر زاد میشم.

پروفسور گوشزد میکند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی.

دانشجو به آرامی میگوید:

میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت میکنم و اگر قطار مملو از آفریقائیهای وحشی باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمیکنم

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/٢ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ shadi ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

تو را دوست میدارم اما بندی نیستم بر پاهایت عشق من به تو بال ست برای پریدنت آرزوی من اوج گرفتن در آسمان رویای توست دل زمینیم همیشه بودنت را می خواهد دل آسمانیم پروازت را طلب میکند گرچه می فشارد دلتنگی قلبم را در چنگ اما عشق حریف فاصله هاست و من تو را خویش را رها می خواهم رها.....
صفحات دیگر
امکانات وب