سیب


فروغ فرخزاد :

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی
باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه ی تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر
باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟!!

 


جواد نوروزی :


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندانِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
« او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! »
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
« مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! »
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!


/ 3 نظر / 33 بازدید
مهدی

درود..بسیار بسیار انتخاب نغزی بود..جواد نوروزی از دوستان بنده هستند و از شاعران جوان...برای این شعر چندین نفر جوابیه ای فرستادند...حتما میدانید داستان بین فرخزاد و مصدق چه بود؟

مهدی

درود...مضمون داستانش تکراریست...قصه ی یک شاعر ندار و عشقش به یک دختر دارا...قصه ی دلدادگی و دلشکستن ها...مثل داستان شهریار و ثریا...شاعر ها حتی اگر ثروتمند به دنیا بیایند فقیر میمیرند چون احساسات غالب بر تصمیمشان است و هر چیزی در کف دارند بدین عاطفه ی خویش از دست میدهند.به این شعر دقت کنید...مظلومیت عاشق در قبال دنیای مادی بعضی معشوقه ها پیداست. یار و همــــــــــسر نـگرفــــــــتم که گرو بود سرم تو شـــــدی مــــادر و مـــن با همه پیری پسرم تو جـــگر گوشه هـــــم از شـــــیر بریدی و هنوز مــن بیچاره همان عـاشق خونـــــین جــــــگرم خــون دل میخورم و چـشم نظـــــر بازم جــــام جرمم این است که صاحبـدل و صــــــاحبــنظرم مــــن که با عشـــق نراندم به جوانی هوسی هـــوس عشق و جـوانی است به پیرانه سرم پدرت گــوهر خود تا به زر و سیم فــــــــــروخت پـــــدر عشـــــق بســــوزد که در آمــــــد پــدرم عشـق و آزادگـــــی و حـسن و جـوانی و هــنر عجـــبا هیــچ نــــــیرزید که بی ســـــیم و زرم هنــــــرم کاش گـــــــــــره بند زر و سیـــمم بود که به بازار تـو کـــــــاری نگـــــــشود از هــــنرم

عارف

سلام خیلی زیبا بود کامنتت[لبخند]به نظر میاد تازه وبلاگ داری نه[چشمک]